غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

407

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

تاج‌بخش شهان تخت‌نشين * مشرق و مغربش به زير نگين در عجم سربلند گشته بتاج * از بلاد عرب ستاند باج ترك و ديلم همه غلامانش * قيصر از چاكران دربانش همه اجداد او خجسته شيم * مالك تخت و تاج تا آدم پادشاهى كه تا ماهچه لواى خورشيد سيمايش از افق معدلت و احسان طالع گشته عرصهء ممالك عالم را منور گردانيد ظلام ظلم و عدوان از اطراف امصار و بلاد روى بعدم‌آباد آورده سرگشتگان بوادى نامرادى بچشمه‌سار امن و امان رسيدند و تا نسايم سلطنت و جهانبانى و شمايم خلافت و گيتىستانى از رياض احوال و گلزار اقوالش ورزيده و دميده اقطار آفاق را معطر ساخت ملوك وافر فراست و سلاطين كامل كياست سعادت دوجهانى در متابعتش دانسته حلقه مطاعت در گوش جان كشيدند نظم سكه دولت چو بنام تو شد * پادشه مصر غلام تو شد يافت ز اقبال تو قيصر خبر * كرد برون نخوت افسر ز سر خسرو چين بندهء دربان تست * خان ختا ريزه‌خور خوان تست شاه توئى جمله طفيل تواند * از دل و جان تابع خيل تواند دين‌پناهى كه بمرافقت توفيق ايزدى و موافقت تائيد سرمدى رسوم مذموم بغى و جهالت را كه بتمادى ايام در ميان فرق انام رسوخ تمام گرفته بود و هيچيك از اساطين سلاطين را رفع آن تيسير نپذيرفته در عرصهء هفت اقليم منسوخ ساخت و بمعاونت بخت بيدار و مساعدت مكنت پايدار در باب تشييد مبانى دين دولت و تمهيد قواعد ملك و ملت قوانينى كه ناسخ آيات ملوك كامكار و ماحى آثار خواقين رفيع مقدار تواند بود طرح انداخت نظم در ايوان سعادت هيچ‌گاهى * نبوده همچو او گيتىپناهى رسوم بدعت از عالم برانداخت * لواى كامرانى مرتفع ساخت تعالى اللّه زهى شاه مكرم * مباهى از وجودش آل خاتم ظلال دولتش از بخت بيدار * پناه تاجداران جهان‌دار قبه زرنگار چتر نصرت‌شعارش منور عرصهء سپهر و غبار مواكب كواكب آثارش كحل الجواهر ديدهء ماه و مهر از اشعهء اسنه غازيان سپاه فراوانش آئينه فتح و ظفر چون قرص خورشيد از برج دو پيكر درخشنده و از صفحهء سيوف مجاهدان لشگر فيروزى نشانش شعشهء آمانى و آمال چون ماه چارده از اوج كمال تابنده پرچم علم كشورگشايش ع عبرت‌افزاى زلف پرچم حور و خدم مجلس بهشت آسايش محير عقول غلمان دار السرور در ايام رزم صداى كوس دولتش نفخهء صور عدم به گوش اعداى مملكت رسانيده و بهنگام بزم نواى غمزداى مرحمتش جان اولياء دولت را مبتهج و مسرور گردانيده سموم قهر جان سوزش جان‌گداز ارباب بغى و طغيان و نسيم لطف دلفروزش نضارت‌بخش رياض اميد ستمديدگان نظم سموم قهر تو هرجا كه بگذرد گردد * بسان آتش سوزان طبيعت كافور نسيم لطف تو بر هرگل زمين كه وزد * چو سبزه سر بدر آرند خفتكان قبور سهم خدنك تير آهنگش خون از ديده مريخ روان ساخته و تاب سنان آتش‌فشانش شير فلك را در بيشهء اضطراب انداخته خنجر سر تيزش چون مژگان خوبان عشوه‌انگيز خون‌ريز و تيغ بيدريغش بسان صرصر اجل قالع نهال عمرو اقبال اصحاب ستيز وسعت ساحت مملكت اسكندر درنظر همت عالى اثرش تنگتر از